
شبى تنها
میان این همه رؤیا
تو را دیدم ...تو را با قامتى زیبا
میان دشتى از گلها
کنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ یاس و سوسن و مریم
و من سر تا به پا حیرت
دلم سنگین از این غمها
از این دنیا
که ناگه
آهویى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدایى از دل دریا
چنین مى خواند :به قربان پناه گرمت اى مولا
!تمام صورتم را اشک ها پر کرده بود، آرى
چنین رؤیا مرا واداشت
که بنویسم :به قربان پناه گرم تو آقا
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ایها الامام الرئوف













